Tuesday, May 27, 2014

بیتوته کنار سرو - قسمت اول


برای آغا ز 
آن چه می خوانید، شرح حال زندگی من نیست. زیرا شرح زندگی ام، دردی را از کسی دوا نمی کند. شرح زندگی رحمان هاتفی نیز نیست. شرح زندگی اورا باید افرادی نزدیک تر به او بنگارند. بخصوص از نقطه نظر مسایل ایدئولوژیک و عقاید و عملکرد سیاسی وی.
آن چه می آید، فقط خاطراتی است پراکنده با هاتفی و در کنار هاتفی و مروری است بر آن چه در سال های 47 تا 59 بر ما و سندیکای نویسندگان وخبرنگاران مطبوعات گذشت.
اگر فرصت داشتید، رغبت کردید، نثر ساده و بی پیرایه من شما را نیازرد و خسته نکرد، آن را بخوانید.
سید محمد خوانساری
اسفند 1392

                                                 

                                               بیتوته کنار سرو  



             
  ترم سوم دانشکده هنوز آغاز نشده بود که به تحریریه کیهان پیوستم و این آرزویم بود. در طول سال اول دانشکده، یکبار برای پیوستن به کیهان تلاشی بی نتیجه کرده بودم. همراه با محمود عدل سرگروه تیم ملی بسکتبال به دیدار حسین عدل یکی از سردبیران سابق کیهان رفتم. پس از چند دقیقه صحبت و نجوای آن دو به زبان آذری ، جناب سردبیر سابق با صراحت گفت بهتر است به دنبال شغل آبرومندتری باشید. نمی دانم محمود به زبان آذری به او چه گفت که چنین ذهنیتی یافت. شش ماه بعد، همراه با سه تن از دانشجویان هم دوره ای  - جلال پیغمبری ، مهدی صفوی و کاظم عمادی در صدد تشکیل یک کلوپ یا آژانس روابط عمومی برآمدیم. آسان ترین راه درخواست کمک از دکتر مصباح زاده به نظر رسید. از خانم کتایون وقتی گرفتیم و در اتاق بسیار کوچک دکتر مصباح زاده، به دیدارش شتافتیم. وقتی از قصد ما با خبر شد، بار دیگر هر چهار نفر را به دقت برانداز کرد. با جلال پیغمبری از قبل آشنا بود ولی سه نفر دیگر را نمی شناخت. نگاه استفهام آمیز دکتر عدم موافقت اش را نشان می داد. ما و دوستان راه را اشتباه آمده بودیم. هر چه توضیح دادیم بد تر شد. النهایه دکتر مارا به آینده و پس از فراقت از تحصیل حواله داد. در پایان درباره کار فعلی مان پرسید و به پیغمبری با لحنی شوخ و محبت آمیز گفت« شما که هنوز در مراتع می چرید!!». آن زمان جلال پیغمبری معاون مدیر کل مراتع در وزارت کشاورزی بود. صفوی کارمند روابط عمومی پست، عمادی کارمند موسسه استاندارد و من به تازگی کارمند حسابداری یک شرکت مقاطعه کار. در موقع خداحافظی ، دکتر به من که از همه جوان تر و فقط بیست و یک سال داشتم گفت:« از خانم کتایون وقت مجددی بگیرید و به دیدارم بیایید. تا لحظاتی  پیش از آمدن پشیمان بودم، زیرا جلسه را بی نتیجه می دیدم. ناگهان پنجره ای در برابرم گشوده شد.
               روز بعد به دیدار دکتر شتافتم. دیدار دوم جدی تر بود. از حقوقم در شرکت مقاطعه کار و از رشته انتخابی ام در دانشکده پرسید و پیشنهاد کرد برای یک ماه از آن شرکت مرخصی بگیرم و در کیهان مشغول شوم. پس از آن کارم را در بخش تصحیح و سپس ماشین خانه کیهان آغاز کردم که با موفقیت ظرف سه هفته تمام شد. هفته چهارم دکتر به آقای غفاری در انبار کیهان دستور داد یک دستگاه ماشین تحریر در اختیارم بگذارد. آن را به خانه بردم و ماشین نویسی را به حد رفع نیاز آموختم. این ماشین کهنه و فرسوده تا چند سال به یادگار نزدم مانده بود تا این که در جریان نقل و انتقال منزل مسکونی مفقود شد.
             پس از این مقدمات دکتر دستور داد بریده اخبار کیهان و اطلاعات را برای سه روز پی در پی بچینم و به تیترها امتیاز یک تاپنج بدهم و سرانجام را به وی گزارش کنم. با انجام این خواسته، بریده ها را خدمت دکتر بردم و ارایه دادم. با ورق زدن به تیتری از  سخنان شریف امامی رییس سنا برخورد که امتیاز پنج گرفته بود. نگاهم کرد و گفت که این امتیاز را برای چه داده ای؟ چون ایشان رییس سناست و من سناتور؟ پاسخ دادم اگر این چنین باشد و به رضایت شما منتهی شود، چه باک. ولی این طور نیست! به این دلیل تیتر مهمی است که توسط رییس سنا، آن هم در مورد مبعث رسول اسلام گفته شده. اکثر مردم این کشور مسلمانند و از این که رییس محلس در مورد پیامبرشان صحبت کرده، بدان توجه می کنند. سردبیر روزنامه نیز به همین دلیل رو تیتر را به رییس مجلس و تیتر را به رسول اسلام اختصاص داده و آن را به عنوان تیتر اول صفحه آخر برگزیده است. از این تحلیل خوشش آمد. قانع شد و پرسید در چه قسمت تحریریه می توانید بیشتر مفید باشید. من بخش حوادث و شهرستان ها را دوست نداشتم و دلایل آن را برای دکتر برشمردم. تاملی کرد و فقط گفت: «بسیار خوب»

                                                آغاز کار
                   
  دکتر مصباح زاده آنگاه تلفنی مرا به کتر سمسار برای شروع همکاری معرفی و شنیدم که اضافه کرد آقای دوامی ایشان را تایید کرده است،درحالیکه من از این تائید بی خبر بودم. استاد دوامی بعنوان مدرس کمکی درس روزنامه نگاری استاددکتر معتمدنژاد در کلاس ها حاضر می شد و نوشته دانشجویان را کنترل وتصحیح می کرد. مدتی نیز استاد م-- درویش همین کار را می کرد و در نتیجه آن ها با دانشجویان بیش تر از استادان مانوس و آشنا بودند.
                 دکتر مهدی سمسار در نخستین برخورد مرا با سردی بسیار پذیرفت و بدون خوش و بش به رحمان هاتفی سپرد. نام هاتفی را همان لحظه از او شنیده بودم. نگاه محبت آمیز هاتفی کمی آرامم کرد و تشویشم را تسکین داد. آهسته سلام کردم. نیم خیز شد با لبخند دستش را جلو آورد . خودرا معرفی  کردم و از همان برخورد مهرش به دلم نشست که این مهر تا آخرین لحظه زندگی با من خواهد بود.
او مانند من جوانی بود از نسل خودم، نسل دهه بیست.
صحبت هاتفی بوی آشنایی می داد. پرسید فکر می کنم می خواهید در بخش خبر مشغول شوید. جرات نکردم بپرسم از کی شنیده اید. بازویم را گرفت، لحظه ای فشرد، در سرویس بغلی چند متر آن طرف تر به فرد جا افتاده ای معرفی کرد که بعدها دانستم ناصر پور قمی دبیر سرویس اخبار سیاسی و داخلی است. همچنین شنیدم که او دبیر موفت است. دبیر اصلی یعنی آقای   نصیر امینی ممنوع القلم بود و در مرخصی. بنابراین اولین دبیری که با او کار کردم و چیز آموختم، ناصر پور قمی بودکه هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.
سرویس سیاسی در آن دوران یک سرویس شامل و وسیع بود. در کنار اخبار مربوط به حاکمیت یعنی دربار، نخست وزیری و پارلمان، به استتثنای حوزه شهری، بسیاری از حوزه های خبری در آن فعال بودند. از جمله پس از چندی دریافتم، جناب دبیر سیاسی، اخبار وزارت دارایی را نیز خود پوشش می دهد!!
اولین خب
                   تا سه یا چهار هفته، هرروزدرگوشه یکی از میزهای سرویس می نشستم. سلام می دادم وازهیچکس جواب نمی شنیدم.
مسوول غیر رسمی و «اشاره ای» پاسخ به تلفن ها بودم.!!!خبرهای تلفنی را پس از تنظیم به آقای پور قمی تحویل می دادم که اکثرا راهی سطل کنار پا می شد. درسمت راست دبیر سرویس، دوست عزیز سال های بعدم شادروان مسعود علایی می نشست و اخبار ویژه نخست وزیری و وزارت کشور را پوشش می داد. روبروی او عبدالله خدابنده خبرنگار پارلمانی کیهان می نشست. خسرو شاهانی خبرنگار مجلس سنا، دوست خوبم سیاوش آذری خبرنگار دربار، حسین صحت خبرنگار دادگستری هر یک میز ویژه خود را داشتند.
در هفته چهارم وضع کمی تغییر کرد. در اواخر وقت، روابط عمومی وزارت کشور خبری را برای کیهان فرستاد. شادروان دکتر سمسار نگاهی به سرویس انداخت. نه پور قمی حضور داشت و نه مسعود علایی. به اشاره احضارم کرد و خبر را به دستم داد و گفت ببینید این چیه؟
خبر مربوط به تصمیم وزارت کشور برای تجدید نظر در ساختار تشکیلاتی این وزارتخانه و ایجاد چند فرمانداری کل بود که به شکل خیلی خشک ورسمی به اصطلاح اطلاع رسانی می کرد با   کمی دقت دریافتم که مهمترین بخش خبر در فراز پایانی آن نهفته است. آن را از نو تنظیم کردم. افزایش تعداد فرمانداری های کل را با نام و نشان در پیشانی خبر آوردم و تیتر  را نیز از همین قسمت انتخاب کردم.  با کمی شیطنت سخنگوی وزارت کشور را نیز به عنوان سخنگوی مجمد سام. وزیر کشور نامیدم تا خبر استحکام بیشتری یابد. یک کار کاملا کلاسیک از یک خبرنگار تازه کار. حدود ده دقیقه وقت برده بود. دیدم هاتفی ایستاده در مقابل میز سردبیر و مشغول صحبت با اوست. با ترس و لرز نزدیک شدم. دکتر سمسار خبر را نگرفت. نگاهی گذرا به  تیتر انداخت و گفت به آقای هاتفی بدهید. آن خبر با همان تیتری که پیشنهاد کرده بودم، سه ستون را در صفحه اول به خود اختصاص داد.
صبح فردا مسعود علایی در بدو ورود با تلخی نگاهم کرد و به پورقمی گفت چیز دیگری بود ه و چیز دیگری چاپ شده! پور قمی از من پرسید این خبر را شما تنظیم کرده اید و لاشه خبر را طلبید. هرچه متن را بالا و پایین کرد تناقضی ندید. نه چیزی از قلم افتاده بود و نه چیزی به اصل و محتوا اضافه شده بود. پورقمی لبخندی زد و سکوت کرد. دوستم علایی همچنان معترض که چرا تنظیم متن را تغییر داده ای؟ پاسخ دادم که به نظرم خبر به شکل بهتری تنظیم شده. خلاصه این که این خبر در سرنوشت من تاثیر داشت. از آن پس پورقمی و هاتفی و دکتر سمسار مرا جدی تر گرفتند. به خصوص دکتر سمسار از آن پس موقع نگریستن به سرویس اخبار ، به من که می رسید، نگاهش را از من نمی دزدید و این نشانه ی آن بود که حضورم را پذیرفته و باور داشته است.
در آن موقع یعنی سال   47 در تحریریه قدیم کیهان، آقایان هاتفی، محمد تقی ثقفی و م-درویش در یک صف از میزهای به هم چسبیده ، در مقابل میز سردبیر می نشستند. با فاصله ای حدود یک متر میز زنده یاد گلسرخی قرار داشت و از این میان فقط با م-درویش کمی آشنایی داشتم، زیرا او نیز مانند مجید دوامی در بعضی از جلسات درس استاد دکتر معتمد نژاد به عنوان مربی نگارش حضور می یافت.
                     
                                        نخستین حوزه خبری                  
                               
                         دو روز پس از آن ، در پایان جلسه صبحگاهی دبیران تحریریه رحمان هاتفی مرا صدا کرد و گفت می خواهی حوزه خبری داشته باشی؟ استقبال کردم ولی نگفت چه حوزه ای. دو ساعت بعد، نامه ای به دستم داد که دکتر سمسار خطاب به مدیر کل روابط عمومی وزارت پست و تلگراف و تلفن امضا کرده بود و مرا به عنوان خبرنگار کیهان برای پوشش اخبار آن وزارتخانه معرفی می کرد. مثل گیج ها از هاتفی پرسیدم حالا چه کنم؟ به پهنای صورتش خندید و پاسخ داد «نگران نباش!» به روابط عمومی وزارتخانه مراجعه کن . دوستم فریدون مشیری آن جا کار می کند، راهنمایی ات خواهد کرد. اعتراف می کنم که هیجان زده و مضطرب بودم. خنده هاتفی و نگاه تشویق آمیزش برای دومین بار در کمتر از شش هفته آرامش را به من بخشید.
                البته به روابط عمومی وزارت  پست و تلگراف مراجعه کردم ولی فکر می کنم برای همان یک بار! !!!فریدو ن مشیری علاوه بر  منزلت بزرگ شاعری، انسانی به غایت شریف، دوست داشتنی و خوش محضر بود. مهربانی کرد. یکسری راهنمایی کلی ارایه داد. اطلاعاتی در مورد وزیر و تشکیلات این وزارتخانه در اختیارم گذاشت ولی این را هم یادآور شد که «خبری در روابط عمومی نیست» ، «خود وزارتخانه هم جای جنجال های خبری نیست!»  برای این که خیلی خشکی نکرده باشد، شعری برایم خواند و موقع خداحافظی از باب مزاح اضافه کرد: «فعلا که ما فقط تمبرهای یادگاری را توزیع می کنیم. برای شما هم می فرستم!»
 از نگاه روابط عمومی به روزنامه نگاران جاخوردم. از او خواستم که این کار را نکند  و تمبرهای یادگاری را به همان آدرس گیرنده قبلی ارسال دارد. او را ترک کردم و دانستم اگر می خواهم روزنامه نگار و خبرنگارموفقی باشم، باید دور روابط عمومی دستگاه های دولتی را خط بکشم. این بدبینی افراطی در من ماند و بعدها حتی در مقابل روابط عمومی هایی که مسوولیت آن با دوستان و هم دانشکده ای هایم بود، هیچ گاه انتظار خبر تازه ای از انها نداشتم.
                                           
                                            شبکه طولی وشبکه عرضی
                                 
   
                       ساختاری از یافتن خبر ناب  در حوزه خبری در ذهنم وجود داشت که باید مقدمات آن را فراهم می کردم. بنابر این برای اولین قدم به مدت چند روز تا یک هفته صبح تا ظهر ساختمان های مختلف وزارتخانه، معاونت پست در جنب باغشاه و شرکت تلفن را برای یافتن راه های دسترسی سریع و فرار حتمالی، شناسایی و یادداشت کردم. محل استفرار مراکز تکثیر گزارش ها و بخشنامه های ادارات مختلف از جمله مکان های مورد توجه قرار داشت. آن گاه نوبت به  شناسایی ترکیب نیروی انسانی وزارت خانه ، باندهای قدرت و باندهای مخالف شخص وزیر رسید و در نتیجه آرشیوی جالب از اطلاعات مرتبط با آنجا و شبکه ای از صاحبان ذاتی خبر فراهم آمد.
                حرکت طولی شبکه به اخبار رسمی وزارت خانه میرسید. ومنابع آن راوزیر، معاونان ومدیران کل و همچنین دریعضی مواردروابط عمومی وزارتخانه تامین می کردند.
 حرکت عرضی آن به کسب خبرهای اختصاصی ویکر از برنامه های در پیش روو به مشکلات و نابسامانی های کشور در زمینه تلفن، پست و کمبودهای مرتبط با وظایف این وزارتخانه می انجامید.
جالب است بدانید که سرحلقه عرضی این شبکه کسی نبود جز مهندس اسلامی که در دولت مرحوم  مهندس بازرگان به عنوان وزیر پست و تلگراف و تلفن به کار گرفته شد.
                 هنوز  یک سال از حضورم در تحریریه نمی گذشت که در بسیاری از ماه ها تا حدود دو برابر حقوق یکهزار و دویست تومانی ام را به عنوان پاداش خبر اختصاصی دریافت می کردم. دستور پرداخت ها را ابتدا رحمان هاتفی به امضای دکتر سمسار و توسط خودم به امور مالی ارسال می داشت. طبعا بدین خاطر صمیمیت بیشتری بین هاتفی و من به وجود آمد. اصل حقوقم نیز بر اساس قراری که با دکتر داشتم حدود 400 تا 500 تومان بیشتر از حقوق کسانی بود که با فاصله سه یا چهارماه و پیش از من به کیهان آمده بودند. اواخر سال 48 ، یک روز پس از جلسه صبحگاهی دبیران تحریریه، دوست نازنین  محمد بلوری عزیز پس از خروج از جلسه به سویم آمد، مرا بوسید و در گوش ام به نجوا گفت:«محمد چه کار می کنی که دکتر سمسار هر روز در جلسه از تو ذکری به میان می آورد و تعریف می کند.» بلوری در آن زمان دبیر سرویس گزارش و مسوول صفحات لایی روزنامه واز کسانی بود که همیشه از حضور جوانان در تحریریه حمایت می کرد. در فاصله یک سال و چندماه طییفی از مسایل و مشکلات بخش ارتباطات به صورت خبر اختصاصی در کیهان چاپ شد که حجمی ده چند برابر اخبار گذشته داشت.
ولی فقط حجم و تعداد خبرها باعث توجه نمی شد، بلکه انتخاب و تصویب تیترهای زیبا و کوتاه توسط هاتفی بر رونق کار افزوده بود. تیترها را خبرنگاران پیشنهاد می دادند ولی هاتفی آن ها را اصلاح می کرد. بعضی وقت ها هم تذکر می داد که این تیتر به این دلیل چنگی به دل نمی زند و یا از اصل خبر فاصله گرفته است. مطلب را مجددا مرور کن و تیتر کوتاه و حداکثر در پنج کلمه مورد انتظار است. دقت و وسواس عجیبی در مطابقت تیتر با محتوای خبر داشت. من انتخاب تیتر را دورادور از دکتر سمسار و بیشتر از رحمان هاتفی آموختم.
ادامه دارد

1 comment:

  1. سلام اقای خوانساری عزیز. می تونم ایمیلتون رو داشته باشم؟

    ReplyDelete